مي نوش كه از زمانه ول خواهي شد
درياب كه از باده خجل خواهي شد
امروز اگر هم نخوري ، خواهي خورد
آن روز كه چون كوزه ز گل خواهي شد
كوزه چون مي شكند ، كوزه گري خندان است
آنكه از ترس خدا مي نخورد نادان است
گر خدا كوزه گر است و من و تو چون كوزه
مي نوش و شكن كه كوزه گر شادان است
احوال جهان كه اينچنين شد بلوا
از دوزخ زشت دل ندارد پروا
با جام شراب از آن گرفتم ماوا
كاين باده ي تلخ به ز شيرين حلوا
ای عشق به جز تو همدمی دارم نه
با ساز و نوای تو غمی دارم نه
زخم دل من اگرچه بی درمان است
جز مهر رخ تو مرهمی دارم نه
رند تبریزی