چون دست فلک به بودنم رأی نهـاد
دیگر نخورم به جز می و ساغر شاد
پـر کن قـدحی ز ارغوان ای سـاقی
کاین بـاده مرا بس است تا روز معاد
چون باده ی ارغوان مرا ایمان شست
اندیشه ی وصل دوست در جانم رست
بـرخیـزم و عـزم بـاده سر سخت کـنـم
زان پیش که تار و پود من گردد سست