شب بود و ماهتاب به رضوان رسیده بود
وقت ترانه خواندن شیطان رسیده بود
آلاله مست بود و سمن در فراق گل
در لابلای تب به لب جان رسیده بود
مرد از سکوت زمان خسته بود و تنگ
گویی ز انتظار به نقصان رسیده بود
حوّا دو سیب چید و بر دامنش نهاد
وقت حراج کردن ایمان رسیده بود
یک لحظه ایستاد و بر جای خود نشست
دیگر فشار کار به دندان رسیده بود
با حیله های عاشقی و آیه های پوچ
شیطان به میل خود آسان رسیده بود
زین پس بهشت موطن آدم نبود وای
وقت شکنجه کردن انسان رسیده بود
یک لحظه بود غفلت و آدم هبوط کرد
حوّا به خواب و قصه به پایان رسیده بود
رند تبریزی
تقدیم به خواهر عزیزم ترانه و فرزندان عزیزش سارا و امیرحسین عزیز ![]()
![]()
![]()