مژده ای دل که بهار از طرف یار آمد
ارغوان نو گل خندان به چمنزار آمد
بلبلی کو به خزان رفت از این گلشن یار
دوش دیدم به تفرج بر دلدار آمد
دل مسکین طلب از کیسه ی اغیار نکرد
تا که آن یار پری چهره ی عیّار آمد
سینه ام از غم جانانه چنان زار افتاد
کاتش سوز دلم بر لب اغیار آمد
چشم من منتظر لطف سیه چشمان ماند
تا که یک دم به عطوفت سر بیمار آمد
بر کش ای زاهد ما جام ز انبانه ی خویش
هر که از باده ی او خورد به هشیار آمد
شب هجران به سپیدی گروید آخر شد
تا سحرگه ز قلم ناله ی بسیار آمد
رند تبریز تو را هیچ غزل از خود نیست
وین شر و شور از آن یار به اشعار آمد
رند تبریزی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن> بهار می رسد اما ز گل نشانش نیست :(
ای عاشق صد پاره لاف از غم جان کم زن
وین سینه ی زخمی را ، یک چند تو مرهم زن
تا پرده ی بازی را ، تقدیر نه بر چیده
دست خوش شادی را ، بر سینه ی ماتم زن
حوران بهشتی را ، در بند چلیپا کن
افسانه ی حوّا را ، بر دیده ی آدم زن
چون در طلبم آیی ، با روح مسیحایی
اعجاز معظم را ، بر پیکر مریم زن
در غیب چو می گردی ، همواره پر از دردم
بازا و غم دل را ، در هم زن و بر هم زن
یاران موافق چون ، در دام تو افتادند
یک شانه بر آن زلف ، آشفته و پر خم زن
هم چشم و چراغ ما ، هم زمزمه ی جان شو
هم دست شفاعت را ، بی پرده به محرم زن
در حلقه ی رندانه ، می نوش به شکرانه
مستی کن و پیمانه ، بر چشمه ی زمزم زن
رند تبریزی
شعور شعریم همه به باد رفته و دیگر توان سرودن هیچ شعری را ندارم... حالا می فهمم چرا شاعران قدیم بهتر شعر می گفتند و دلیل ماندگار شدنشان چیست... خداییش حافظ هم اگه جای من هر روز ۲۰۰ تا ماشین رو پیچ مهره می کرد شعراش بهتر از این نمی شد... ای کاش من جای حافظ قرن هشتی بودم... حتما الان برای خودم مقبره ای بس عظیم داشتم... عمارتی به نام رندیه !!! :دی
قلب مرا اگرچه ندار آفریده اند
لطف تو را هزار هزار آفریده اند
در ماتم فراق تو ای شاه بیت غم
صبر آفریده اند قرار آفریده اند
من را شبیه شاخه خشکیده در خزان
دست تو را شبیه بهار آفریده اند
وز ترجمان فتنه بر انگیزت ای عزیز
صدها هزار جنگ به بار آفریده اند
چشم تو را به شیوه ی نرگس سروده اند
چشم مرا همیشه نزار آفریده اند...
رند تبریزی
در حقارتی قریب
ماه را در آفتابه می بینم...
رند تبریزی
و این منم
ایستاده بر خَنگِ زمین
آرام و پر غرور
بی واژه های دور
در کوره راه زندگی و تنگنای گور...
رند تبریزی