تبليغاتX
 

ما نه آن صوفی صافیم که کوثر گیریم
ما از آن طیف سیاهیم که ساغر گیریم
سالها از دل و جان نغمه سرایی کردیم
تا که شاید دو سه روزی لب دلبر گیریم
دود بی پرده ی عشقیم که سودای وصال
همچو عود از گذر شعله ی مجمر گیریم
در خیالی که چنین آتش هجران پر کرد
مرهم سوز دل از باده ی احمر گیریم
مست از بانگ انالحق همه آویزانیم
ما نه کمتر ز خداییم که کمتر گیریم
گر به شطرنج جفا جمله جهان دربازیم
دست در دامن آن مهرخ شهپر گیریم
یارب اینجا چه سخایی است که در اوج فنا
خاک پایش بتکانیم و همه زر گیریم
رند تبریزی از این تلخی غم بیرون آی
تا به شیرینی سخنی مزه ی شکر گیریم

رند تبریزی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 14:45  توسط رند تبریزی  | 

 

 

بهشت زهرا قطعه ۲۵۷ ردیف ۴۱ شماره ۳۲
ثبت شد
به نام دختری
که تنها گناهش
پیوستن به آزادی بود
و انزجار از دروغ...
ثبت شد و گذشت
یک ماه از داغ آن فرشته ی آزادی
و تمام شد
تمام زیبایی از دست رفته اش
پوسید و به خاک برگشت
تا دوباره ،
ایمان بیاوریم به مردن زیر بار دین
و خفه شدن با دستارهای سیاه و سفید
و تاریکی زیر بار عباهای انگلیسی
و زندگی زیر بار نفرت
و فرو رفتن در لنجزار آباد ایران
همینجاست وطن ما
و همینجاست فرودگاه خون قلب ما
آری ، هم اینجاست
که سبزها همه در خون خود می غلتند
و آنها که زنده اند در خون دل.
ترسی ندارم از اینها که وحشی اند
زیرا که پیش از این
با من ندای خوش آواز گفته بود
«نگران نباش،
فقط یک گلوله‌است
و پس از آن همه چیز تمام می‌شود».
بهشت زهرا قطعه ۲۵۷ ردیف ۴۱ شماره ۳۲
آنجا دختری است
دختری است آنجا...

رند تبریزی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 18:20  توسط رند تبریزی  | 

 

 سالها دل طلب روي تو از ما مي كرد
چون صدف در عطش عشق تقلا مي كرد
واعظي كو همه را پند بهشتي مي داد
بنده ی عشق تو بود و همه حاشا مي كرد
بت پرستان همه در خاك تو سر مي بردند
اين چه كفري است كه بيگانه تمنا مي كرد
عمر ما از غم هجران به سر آمد هيهات
كاش مي بود طبیبی كه مداوا مي كرد
كشته ي روي تو هستيم در اين كوي خراب
كه رخت زنده كند آنچه مسيحا مي كرد
روي شيرين تو خود تيشه به دستم بگذاشت
چون همان درد كه فرهاد مدارا مي كرد
زاهدي چون به طريقت همه دنيا بفروخت
در زمستان خبر از سوسن و مينا مي كرد
لايقم نيست كه از عشق تو سيراب شوم
شبنمي نيست و اين دل غم دريا مي كرد
اين غزل نكته و معني است وليكن ساقي
رند تبريزي از آن شرب تو غوغا مي كرد

رند تبریزی

     پ.ن » مهم نیست که مرگ ، چه وقت و در کجا به سراغ من می آید ؛ مهم این است که وقتی می آید من آنجا نباشم... «وودی آلن»

     دیروز نزدیک بود غزل خداحافظی را در 27 سالگی بخوانم ، یه ماشین صفر کیلومتر از بالا افتاد و من رندانه از زیرش فرار کردم... هیچکس باورش نمی شد که چیزیم نشه...وای چه حالی میداد بعد از این بهم می گفتن : شاعر زنده یاد رند تبریزی... (:دی)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:1  توسط رند تبریزی  | 

 

با همه ی شعر و غزل خوانی ام
گنگ ترین واژه ی عرفانی ام
گوی مرا طاقت صبری نماند
کز طلب عشق تو چوگانی ام
فخر من این است که در عید تو
پیش قدم های تو قربانی ام
تو غزل معرفت و حکمتی
من خط نشناخته ، سُریانی ام
شاعرم و فال به نامت زدم
ترسم از آن است بسوزانی ام
باغ تو را در همه جا آبیار
نیست به جز دیده ی بارانی ام
ناب ترین شعر همی دانمت
سخت ترین قافیه می دانی ام
عقل ز دستم شده و سایه وار
در شُرف بی سر و سامانی ام
پیش بیا طالع من را بخوان
تا که بدانی ز پریشانی ام
در دل من تیرگی داغ هاست
گرچه پر از هاله ی نورانی ام

رند تبریزی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 19:7  توسط رند تبریزی  | 

 

 

عاشقانیم و جنون حیران ماست
مرغ عشقیم و قفس زندان ماست
وای از این چرخ بلند هفت رنگ
کز پی اش دلهای سرگردان ماست
سنگ شد قلب از جفای روزگار
نقش روی گلرخان در کان ماست
با همه ویرانگری و رنج عشق
باز رنگ ارغوان در جان ماست
صد هزاران گنج های خسروان
پیش چشم گلرخان ارزان ماست
شهریاران خوش سرودند و همان
نغمه ی شبگردی و جولان ماست
جسم قبر و جامه قبر و خانه قبر
باز لفظ زندگان عنوان ماست
چشم ها خشکید و سر آکنده شد
زین مصیبت ها که خود تاوان ماست
تار و پود ما به نا عهدی گسست
غم چو سایه یار و هم پیمان ماست
رنـد تبـریـزی به گرد شعـر تـو
دوش دیدم حلقه ی رندان ماست

رند تبریزی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 22:27  توسط رند تبریزی  | 

 

 

یار اگر جلوه در این باده و جام اندازد
آصف و زاهد این شهر به دام اندازد
بلبلی کو به دمن ساز و نوا می دهد او
بر لب ساکت گل ، آه مدام اندازد
هر که مجنون شد و یکدم رخ لیلی را دید
بر در کوی بتان ، حسن ختام اندازد
وانکه سیمای گل افشان به رخ شیرین داد
شور فرهاد سر تیشه ی عام اندازد
ما نه آنیم که بی جلوه ی "می" میگردیم
مست آنیم که در کاسه ی لام اندازد
خرقه پوشی که ره روی و ریا می رود او
همه را  در طلب عیش حرام اندازد
بنده ی دولت آنیم که در جلوه ی عشق
بر در خانه ی دل عطر سلام اندازد
رند تبریزی اگر طبع تو این است کجا
بر دهان تو فلک مهر و لگام اندازد

رند تبریزی

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:33  توسط رند تبریزی  | 

 

 

ای بهترین ترانه ی من تو چه محشری
دست مرا گرفته و با خویش می بری
هفت آسمان شعر تو را گشته ام ولی
شرقی ترین عروس غزلها تویی پری
بانوی هفت شهر غزل های دلنشین
تو از همه ی شعر های من غزلتری
حالا که عشق در دل من ذوب می شود
دیوانه می شوم که تو ایمان بیاوری
ایمان بیاوری به سر آغاز فصل من
با های و هوی شادی و با رقص بندری
هر روز عشق تو در من شدید می شود
می بارد از زمین و زمان بر تو مشتری
 این چندمین بهانه من از تو گفتن است
باور نمی کنی که شدم چون کبوتری
که در سکوت بی کسی و بغض های خود
 تنها به جرم عشق تو خوردست توسری
پیش دلم بیا و بگو ای نوای عشق
شیوا ترین سکوت مرا باز می خری؟

رند تبریزی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 22:23  توسط رند تبریزی  | 

 

 

در سکوتی مبتذل
بر لب دیوارهای خستگی
زیر نور ماه و مهتابی حزین
گشته ام سرگشته ی مهر و وفای گلرخان
وندر این آیین تلخ زندگی
بی سر و سامان شدم از هجر یار
تیرباران فلک بی هیچ رحم
پیکر فرسوده ام را می درد
خم شدم از جور درد انتظار ...
پیچش مهتاب در گل بوته های ارغوان
های و هوی عشق را در قلب من افکنده است
وندر این غرقاب خون
قلب بی تاب من از عالم تهی است
خوب می دانم پری
عشق ورزیدن به تو از آسمان آبی تر است
وین سکوت شرمگین غزل
کنج احساست نمی گنجد تو را
کاین چنین در عاشقی
سنگ فرش قلب تو از خون من رنگین شده است
لیکن اینجا در میان تشنه ها
بی تو هر شب من کنار جویبار
تشنه تر از سنگهای چشمه ام
هم در آن رویای چشمان سیاه
تیره پوش خاطرات بسته ام
آه ای رویای بی همتای من
اندر این خلوت مرا دریاب با جادوی عشق
تا خرامان گردم از دست سپهر
تا که شادان گردم از این روزگار
من که با خونین دلان در عشق تو خون خورده ام
لایق دیرینه ی عشق توام ...
آه ای محبوب من
دوست دارم با تو گویم زیر این مهتاب تنگ
بی تبسم های تو پامال اندوهم هنوز ...

رند تبریزی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 18:6  توسط رند تبریزی  | 

 


ای دلبر مهپاره ، بازا و کمین کم کن
وین موسم هجران را در هم زن و بر هم کن
با دست مسیحایی ، در زلف چلیپا کش
خرما بن سوزان را ، آبستن مریم کن
تا گنبد مینا را ، آکنده کنی با عشق
مهر رخ حوا را ، بر سینه ی آدم کن
یک ملک خراسان را از روی کرم بِستان
صد ملک سلیمان را ، ارزانی ادهم کن
ای مطرب شیرینم ، وی باده ی دوشینم
گه زمزمه ی زیر و گه ولوله ی بم کن
پیمانه به دستم ده ، وز باده نشستم ده
چون هست تویی جانا ، مستم کن و پستم کن
تا کوی تو را یابم از عرش برین ای جان
در مجمر رسوایی ، عودم کن و دودم کن
کاشانه ی رندی را  ، خواهی که نسوزانی
آبادی این خانه از خشت و گل غم کن

رند تبریزی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 21:49  توسط رند تبریزی  | 

 

طرفداران موسوی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 21:31  توسط رند تبریزی  | 

 

 

ندا آقا سلطان

 

 

 

 و اینک ؛
در من نبود یک کلمه موج می زند ؛
                                            انتقــــام !

رند تبریزی

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 21:22  توسط رند تبریزی  |