احساس رستن در دلم سوخت
بر خاك ذلت اينچنين چشم مرا دوخت
در گورها ، با كورها
در انزواي گور كن ها ،
در عمق تونلهاي وحشت
در ريشه بد بوي سوسن هاي خوشبو
در باور سيلاب اشك ماهرانه
در آتش هجران ياران فسانه
شن هاي عالم روي من ماوا گرفتند ...
رند تبریزی
... وقتی که آسمان شب
کرکره های بیداری را کشد
افق سرشار از من خواهد بود ...
رند تبریزی
مرا سودای گیسویت
ز ره برده ست و می دانی
چرا بیهوده این تن را ،
ز پیش خویش می رانی
نمی خواهی ، نمی خواهی ،
تن بیمار عشقم را
نمی دانی ، نمی دانی ،
دلیل اشکهایم را
که از گرداب خون آشام عشق تو
چه خون دل نهان گشته
به اعماق وجود من
که گر یکدم به جای خویش من بودی
وگر واقف به عشق پاک می بودی ،
چو شبنم از سراغ گل ،
به یکباره نمی رفتی
به زیر خاک بی احساس ،
نمی رفتی ، نمی رفتی
تو ای تابانی مهتاب ،
تو ای نمناکی شبنم
که جام ارغوانی را ،
به کام تشنه بنشاندی
چرا باید مرا اینقدر ،
تو نالایق بدانی لیک
تو این را هیچ می دانی ،
دلم سرچشمه ی عشق است؟
بیا ای نازنین من ، ای عشق رویایی
بیا شعر فروغ برخوانیم و پا کن عیش و مستی را
"بیا دنیا نمی ارزد
به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را" ...
رند تبریزی
دیریست ؛
در منجلاب بی کسی
دیوارهای خستگی ام را شمرده ام
و به یاد آخرین بوسه
و آخرین گناه
چشمهایم را بسته ام
هر صبح ،
از پیچک نیلوفران بالا رفته ام
و هر پائیز
زیباترین ثانیه ها را سروده ام
و سالها در جستجویت
نرگس های دشت را
به عطر ملموس نفسهایت ،
بوییده ام ؛
با بود و نبودت زاویه ساخته ام
و به انتظار آمدنت ،
در امتداد کویر گون با فلک در آمیخته ام
و اینک در این سکوت
تنها به یمن ظهور تو
خورشید را به استعاره ی فانوسی
شورانده ام ...
_____________________________________________________________
تقدیم به صورتی ترین دختر دنیا سیمین ![]()
![]()
مــرا تـباه مي كــند ، صــفاي چـشمهاي تــو
ز تــاب مي بـــرد دلـم ، اداي چشــمهاي تـو
بسـاط كـيميا گــران ، هـمه كـساد مي شود
كـه بــرده از طلا رمـق ، جـلاي چشمهاي تـو
نـگاه مـهربان تـو ، به كــوي ما از آن گـذشت
كه شاعـري حزين شوم ، براي چشمهاي تو
غزل غزل سـروده ام ، ز زلـف چون قصيده ات
تـمـام ايـن تــرانـه ام ، فـداي چـشمهاي تـــو
مـرا ز پيـش خــود نــران ، اگــرچــه لا ابــالـيم
كـه پادشاه عالم است ، گداي چـشمهاي تو
بـه گـونه هاي نيلي ام ، نظاره كن ولي بـدان
كـه سرخ تر از اين كند ، قـفاي چشـمهاي تـو
شكايتي نمي كنـم ، ز زخـم تــو بــر ايـن دلم
كــه چـون نـدارد انـتقام ، بـلاي چــشمهاي تو
جهان به كام من نشست ، به گـردش نگاه تو
كه خود تمام عالم است ، رضاي چشمهاي تو
بـهانه كـي كـند دلـم ، از ايـن زمـانـه ي خـراب
كـه دل براي تو سرشت ، خداي چشمهاي تو
رند تبریزی
در سکوتی مبتذل
بر لب دیوارهای خستگی
زیر نور ماه و مهتابی حزین
گشته ام سرگشته ی مهر و وفای گلرخان
وندر این آیین تلخ زندگی
بی سر و سامان شدم از شوق یار
تیرباران فلک بی هیچ رحم
پیکر فرسوده ام را می درد
خم شدم از جور درد انتظار
...پیچش مهتاب در گل بوته های ارغوان
های و هوی عشق را در قلب من افکنده است
وندر این غرقاب خون
قلب بی تاب من از عالم تهی است
خوب می دانم پری
عشق ورزیدن به تو از آسمان آبی تر است
وین سکوت شرمگین غزل
کنج احساست نمی گنجد تو را
کاین چنین در عاشقی
سنگ فرش قلب تو از خون من رنگین شده است
لیکن اینجا در میان تشنه ها
بی تو هر شب من کنار جویبار
تشنه تر از سنگهای چشمه ام
هم در آن رویای چشمان سیاه
تیره پوش خاطرات بسته ام
آه ای رویای بی همتای من
اندر این خلوت مرا دریاب با جادوی عشق
تا خرامان گردم از دست سپهر
تا که شادان گردم از این روزگار
من که با خونین دلان در عشق تو خون خورده ام
لایق دیرینه ی عشق توام
...آه ای معشوق من
دوست دارم با تو گویم زیر این مهتاب تنگ
بی تبسم های تو پامال اندوهم هنوز
...رند تبریزی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمی دانم چگونه می توانم در غمهایت شریک باشم؟ ای کاش می شد غم هایت را لمس کرد... ربود...![]()

آفاق را گردیده ام مهر بتان ورزیده ام ... خوبان فراوان دیده ام اما تو چیز دیگری
عُذر میخواهم پری
من نمیگنجم در آن چشمان تنگ
با دل من آسمانها نیز تنگی میکنند
روی جنگلها نمیآیم فرود
شاخ زلفی گو مباش
آب دریاها کفاف تشنة این درد نیست
برّههایت میدوند
جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو... شهریار
شب بود و ماهتاب به رضوان رسیده بود
وقت ترانه خواندن شیطان رسیده بود
آلاله مست بود و سمن در فراق گل
در لابلای تب به لب جان رسیده بود
مرد از سکوت زمان خسته بود و تنگ
گویی ز انتظار به نقصان رسیده بود
حوّا دو سیب چید و بر دامنش نهاد
وقت حراج کردن ایمان رسیده بود
یک لحظه ایستاد و بر جای خود نشست
دیگر فشار کار به دندان رسیده بود
با حیله های عاشقی و آیه های پوچ
شیطان به میل خود آسان رسیده بود
زین پس بهشت موطن آدم نبود وای
وقت شکنجه کردن انسان رسیده بود
یک لحظه بود غفلت و آدم هبوط کرد
حوّا به خواب و قصه به پایان رسیده بود
رند تبریزی
تقدیم به خواهر عزیزم ترانه و فرزندان عزیزش سارا و امیرحسین عزیز ![]()
![]()
![]()