تبليغاتX
تذکـرﺓ الرنـدان

بالای بام

 

 

در شبی آرام بر بالای بام

پر ز  می  کردم  من  پيمانه  را

کام شیرینم به می  شد تلخ کام

خود شروع كردم من اين افسانه را

در میان بازوان باز یار ،

ریختم پیمانه را با یاد یار

جام را چون سر کشیدم گشت رام

این تن و جان از شراب لعل فام

سوختم من همچو آن شمع چگل

در میان آسمانها و زمین

بام شد بر زیر گام من خجل

جام را بر هم زدم ، با یار خود

آسمان را خیره ور کردم ، با این کار خود

مست گشتیم هر دو چون از سوز  می

دین و ایمان را خدا از ما گرفت

چونکه شیطان هر دومان تنها بدید

تلگرافی از هوس بر ما دمید

یار در آغوش بازم جا گرفت

بادی آمد روشنی از ما گرفت

در میان بازوان رقصید جام

بوی می  پیچانده  شد در پشت بام

روی او بوسیدمش ، چون همدمی

لب به گوش او فرو بردم دمی

تا بگویم درد دل از زندگی

راز این  می  خواری و شرمندگی

دست را چون گردنش انداختم

سینه ام چسبید بر آن سینه اش

خیره در چشمان همدیگر شدیم

لرزش آمد از دل بی کینه اش

داد و فریاد و تپش شد کار ما

در ورای مستی و انکار ما

مستی ما هر دو تن آلوده کرد

هر دو را در هم یکی ،  پالوده کرد

اولش دینم برفت از مستی ام

پس ز آن ، ایمان فدای هستی ام

دین و ایمان را همی دیدم بر آب

چونکه یاری را خریدم با شراب

در فراق سوزش هجران یار

بس که نیکو بود آن شرب حرام

تا که می باقی  و میخانه پر است

باز خواهم رفت بر بالای بام ...

رند تبریزی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 1:47  توسط رند تبریزی  | 
___________________________________________________________________________