تبليغاتX
تذکـرﺓ الرنـدان

سرگردان

 

 

باز سرگردانم

باز هم گرد خودم می گردم

باز  در خانه ی من

بي تو مي خيزد غم

مات و مبهوت هستم

در رخ شيرينت

هيچ در من نيست ، كوله بارم خالي است

پيش رو آينده ، با غم بگذشته

چشمهايي آبي ، در دل بي تابم ،

مي كند غوغايي

روزگار از ما نيست

زندگي بر ما هست

بلبلان خاموشند ،

در خزان گلها ، مي سرايد جغدي

آسمان بي تاب است ، پنجره ها باز است

ماه را مي بينم ، همچو ابروي عشق

به چه مي انديشم ؟

خود نمي دانم من

با خودم مي گويم :

عشق را بايد شست

عشق را از ته دل بايد شست

تا لب چشمه اگر راهي نيست …

رند تبريزي

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 1:47  توسط رند تبریزی  | 
___________________________________________________________________________