در میان آرزوهایم
همچون دود سیگارت
هر لحظه از تو دور می شوم
و جغد شوم شب
وسط باغ ارغوان
آواز چندش آورش را به هوا می برد
که مبادا میان من و تو
حرفی از عشق پدید آید باز
من سرمای بی تو بودن را
به روی گونه هایم احساس می کنم
سرما اشکهای خیس مرا خشک می کند ...
و تو هرگز نمی دانی
خلوت خاموش مرا
که چگونه در آرزوی تو خاکستر می شوم
وقتی عینک بد بینی ات را تیره تر می کنی
دست از پا دراز تر می شوم
تو را می بینم که به من می خندی
و صداقتم را به سخره می گیری
ساعتها می گذرد و نزدیکی های صبح
مرا چون ته سیگارت زیر پا له می کنی
باد خاکسترم را می برد و تو از من دور می شوی ...
رند تبریزی