بهار
همچو برگی در بهاری سرد
همچو نهری در گذاری تنگ
یکه و تنها به یاد یار
می گزد خلوت مرا چون چنگ
می خزد ظلمت درون رنگ
می تپد این دل به پای سنگ
راه برگشتی به رویم نیست
در حصار عصر عصیانی
فارغ از هر هوی و های خوش
می گریزم از تبار خویش
می سپارم دل به بد عهدی
تا که بگریزد ز من هستی
تا بمیرد هر چه در دل بود
تا عیان گردد مرا مستی
آه و آه ای ارغوان تلخ
عشق را در من تو کردی سلخ
کز فراق روی تابانت
اینچنین از عشق رنجورم
کاش یک دم تو می بودی
تا ببینی حال زارم را
وز نشان دیده های تر
خود بدانی کار و بارم را
کاندرین رویای بی حاصل
بی تو بی پائیز می ریزم ...
رند تبریزی
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 1:39  توسط رند تبریزی
|
